گزینش و ارسال متن: 9.11
(1)
... آنگاه زومرویلد سرگذشت یک نویسنده ی کاتولیک را تعریف کرد که مدت زمانی طولانی با یک زن مطلقه زیر یک سقف زندگی می کرد، و وقتی با آن ازدواج کرد، یک اسقف بلند مرتبه به او گفت: "امابزویتس عزیز آیا نمی توانستید بگذارید همین طور صیغه تان باشد و عقدش نکنید؟" همه با شنیدن این داستان خنده ای کردند، بویژه خانم کینکل که به شکل کریه و ناشایستی قهقه می زد. تنها کسی که در آن جمع نخندید، و من از این بابت از او خوشم آمد، تسوپفنر بود. ماری هم نخندید. مطمئنا زومرویلد می خواست با شرح این داستان به من نشان دهد که کلیسای کاتولیک ها چقدر خون گرم، شوخ و سرزنده است؛ اما آنها به اینکه ماری فقط، به اصطلاح خودشان صیغه ی من است فکر نکرده بودند. من هم برای آنها داستان کارگر ساده ای را تعریف کردم که دیوار به دیوار در یک خانه ی محقر با یک زن مطلقه زندگی می کرد و مخارج آن زن و حتی سه فرزندش را نیز تامین می کرد. یک روزکشیش نزد این کارگر که اسمش هم فرلینگن بود رفت و با لحنی آمرانه و تهدید آمیز از وی خواست که به این نوع رابطه ی غیر اخلاقی و زشت خاتمه دهد، و فرلینگن هم که آدمی نسبتا متدین بود، با کمال تعجب از دستور کشیش اطاعت کرد و زن و سه بچه را از خانه بیرون کرد. من همچنین تعریف کردم که چگونه آن زن برای سیر کردن شکم بچه هایش تن به خود فروشی داد، و اینکه فرلینگن هم از غصه ی دوری آنها به مشروب پناه برد. مثل همیشه که من چیزی می گفتم، بار دیگر سکوتی ناخوشایند بر جمع حکمفرما شد...
.
.
.
(2)
...کینکل زیر مجسمه ی نامرغوب ماریا ایستاده بود و نفس نفس می زد، در همان حال رو به من کرد و گفت: "شما هنوز به شکلِ وحشتناک و حسادت برانگیزی جوان هستید."
گفتم: "دکتر، دست از این حرفها بردارید، لازم نیست به جوانی من حسادت کنید، فقط این را بدانید که اگر من، ماری را دوباره به دست نیاورم، من، جناب اسقف اعظمِ جذاب، زومرویلد را می کشم، من او را به قتل می رسانم، چون در واقع دیگر چیزی برای از دست دادن برایم باقی نمی ماند."
او سکوت کرد و دوباره سیگار برگی به دهان گذاشت.
گفتم: "می دانم که وجدانتان سخت به تکاپو افتاده است. اگر تسوپفنر را بکشم بیشتر خوشتان می آید: چون او از شما دل خوشی ندارد و افکار او برای شما بیش از اندازه راست گرایانه است، در حالی که زومرویلد برای شما در رُم یک تکیه گاه خیلی خوب محسوب می شود – رم، همان جائی است که شما به شکلی غیر منصفانه به عنوان یک فرد چپ گرا رسوای خاص و عام هستید – این البته نظر متواضعانه ی من است."
"شنیر، بس است دیگر، دست از این حرف های بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟
گفتم: "کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند، چون آنها انسان هایی غیر منصف هستند."
با خنده از من پرسید: "و پروتستان ها؟"
"آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض می کنند."
در حالی که هنوز می خندید پرسید "و کافرها چطور؟"
"آنها حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی خدا صحبت می کنند.
"اصلا بگویید ببینم، خود شما چه کسی هستید؟"
گفتم: "من فقط یک دلقک ساده هستم، و در حال حاضر توانایی هایم بیشتر از اعتبار و شهرتم به عنوان یک دلقک است. در ضمن، یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به شدت به او نیاز دارم: ماری – اما شماها او را از من گرفته اید."
او گفت: "شنیر، مهمل نگویید، این تئوری آدم ربایی را هر چه زودتر از سرتان خارج کنید. ما در قرن بیستم زندگی می کنیم."
گفتم: "بله، دقیقا همین طور است. اگر در قرن سیزدهم زندگی می کردیم، من دلقک دربار بودم و حتی کاردینال ها هم سعی نمی کردند ته و توی قضیه را در آورند که آیا من با ماری ازدواج کرده ام یا نه. اما حالا هر کاتولیک نا آشنا و عامی وجدان ماری را آشفته و او را وادار به زنا و خیانت می کند، آنهم فقط به خاطر یک تکه کاغذ پاره ی مضحک. جنابِ دکتر، مطمئن باشید که اگر شما در قرن سیزدهم زندگی می کردید، به خاطر مجسمه های ماریا از کلیسا طرد می شدید. ما هر دو خوب می دانیم که این مجسمه ها را از کلیساهای در بایرن و تیرول دزدیده اند – فکر نمی کنم نیازی به یاد آوری باشد که دزدی از کلیسا امروزه هم به عنوان یک جنایت محسوب می شود."
او گفت: "گوش کنید شنیر، تعجب می کنم از اینکه می بینم در کارهای خصوصی من وارد می شود."
"شما سال هاست که در امور شخصی من دخالت می کنید، ولی وقتی من موضوع فرعی را مطرح می سازم و شما را با حقیقت مواجه می کنم برایتان ناخوشایند جلوه می کند و از کوره در می روید. اگر روزی دوباره پولدار شوم، یک کاراگاه خصوصی استخدام می کنم، تا هر طور شده برایم کشف کند که شما این مجسمه های ماریا را از کجا آورده اید."کنیکل دیگر نمی خندید، فقط سرفه ای خفیف کرد، و من پی بردم که او هنوز به جدی بودن آنچه من می گویم واقف نیست. گفتم: "کینکل گوشی را بگذارید، گوشی را بگذارید، و اِلّا مجبور می شوم درباره ی حداقل وسیله ی معاشی که انسان برای زنده ماندن نیاز دارد صحبت کنم. برای شما و وجدانتان شب خوبی را آرزو می کنم" اما گویا او هنوز ملتفت نشده بود، و به این ترتیب من پیش دستی کردم و قبل از او گوشی را روی تلفن گذاشتم.
"عقاید یک دلقک - هاینریش بُل"
(1)
... آنگاه زومرویلد سرگذشت یک نویسنده ی کاتولیک را تعریف کرد که مدت زمانی طولانی با یک زن مطلقه زیر یک سقف زندگی می کرد، و وقتی با آن ازدواج کرد، یک اسقف بلند مرتبه به او گفت: "امابزویتس عزیز آیا نمی توانستید بگذارید همین طور صیغه تان باشد و عقدش نکنید؟" همه با شنیدن این داستان خنده ای کردند، بویژه خانم کینکل که به شکل کریه و ناشایستی قهقه می زد. تنها کسی که در آن جمع نخندید، و من از این بابت از او خوشم آمد، تسوپفنر بود. ماری هم نخندید. مطمئنا زومرویلد می خواست با شرح این داستان به من نشان دهد که کلیسای کاتولیک ها چقدر خون گرم، شوخ و سرزنده است؛ اما آنها به اینکه ماری فقط، به اصطلاح خودشان صیغه ی من است فکر نکرده بودند. من هم برای آنها داستان کارگر ساده ای را تعریف کردم که دیوار به دیوار در یک خانه ی محقر با یک زن مطلقه زندگی می کرد و مخارج آن زن و حتی سه فرزندش را نیز تامین می کرد. یک روزکشیش نزد این کارگر که اسمش هم فرلینگن بود رفت و با لحنی آمرانه و تهدید آمیز از وی خواست که به این نوع رابطه ی غیر اخلاقی و زشت خاتمه دهد، و فرلینگن هم که آدمی نسبتا متدین بود، با کمال تعجب از دستور کشیش اطاعت کرد و زن و سه بچه را از خانه بیرون کرد. من همچنین تعریف کردم که چگونه آن زن برای سیر کردن شکم بچه هایش تن به خود فروشی داد، و اینکه فرلینگن هم از غصه ی دوری آنها به مشروب پناه برد. مثل همیشه که من چیزی می گفتم، بار دیگر سکوتی ناخوشایند بر جمع حکمفرما شد...
.
.
.
(2)
...کینکل زیر مجسمه ی نامرغوب ماریا ایستاده بود و نفس نفس می زد، در همان حال رو به من کرد و گفت: "شما هنوز به شکلِ وحشتناک و حسادت برانگیزی جوان هستید."
گفتم: "دکتر، دست از این حرفها بردارید، لازم نیست به جوانی من حسادت کنید، فقط این را بدانید که اگر من، ماری را دوباره به دست نیاورم، من، جناب اسقف اعظمِ جذاب، زومرویلد را می کشم، من او را به قتل می رسانم، چون در واقع دیگر چیزی برای از دست دادن برایم باقی نمی ماند."
او سکوت کرد و دوباره سیگار برگی به دهان گذاشت.
گفتم: "می دانم که وجدانتان سخت به تکاپو افتاده است. اگر تسوپفنر را بکشم بیشتر خوشتان می آید: چون او از شما دل خوشی ندارد و افکار او برای شما بیش از اندازه راست گرایانه است، در حالی که زومرویلد برای شما در رُم یک تکیه گاه خیلی خوب محسوب می شود – رم، همان جائی است که شما به شکلی غیر منصفانه به عنوان یک فرد چپ گرا رسوای خاص و عام هستید – این البته نظر متواضعانه ی من است."
"شنیر، بس است دیگر، دست از این حرف های بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟
گفتم: "کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند، چون آنها انسان هایی غیر منصف هستند."
با خنده از من پرسید: "و پروتستان ها؟"
"آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض می کنند."
در حالی که هنوز می خندید پرسید "و کافرها چطور؟"
"آنها حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی خدا صحبت می کنند.
"اصلا بگویید ببینم، خود شما چه کسی هستید؟"
گفتم: "من فقط یک دلقک ساده هستم، و در حال حاضر توانایی هایم بیشتر از اعتبار و شهرتم به عنوان یک دلقک است. در ضمن، یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به شدت به او نیاز دارم: ماری – اما شماها او را از من گرفته اید."
او گفت: "شنیر، مهمل نگویید، این تئوری آدم ربایی را هر چه زودتر از سرتان خارج کنید. ما در قرن بیستم زندگی می کنیم."
گفتم: "بله، دقیقا همین طور است. اگر در قرن سیزدهم زندگی می کردیم، من دلقک دربار بودم و حتی کاردینال ها هم سعی نمی کردند ته و توی قضیه را در آورند که آیا من با ماری ازدواج کرده ام یا نه. اما حالا هر کاتولیک نا آشنا و عامی وجدان ماری را آشفته و او را وادار به زنا و خیانت می کند، آنهم فقط به خاطر یک تکه کاغذ پاره ی مضحک. جنابِ دکتر، مطمئن باشید که اگر شما در قرن سیزدهم زندگی می کردید، به خاطر مجسمه های ماریا از کلیسا طرد می شدید. ما هر دو خوب می دانیم که این مجسمه ها را از کلیساهای در بایرن و تیرول دزدیده اند – فکر نمی کنم نیازی به یاد آوری باشد که دزدی از کلیسا امروزه هم به عنوان یک جنایت محسوب می شود."
او گفت: "گوش کنید شنیر، تعجب می کنم از اینکه می بینم در کارهای خصوصی من وارد می شود."
"شما سال هاست که در امور شخصی من دخالت می کنید، ولی وقتی من موضوع فرعی را مطرح می سازم و شما را با حقیقت مواجه می کنم برایتان ناخوشایند جلوه می کند و از کوره در می روید. اگر روزی دوباره پولدار شوم، یک کاراگاه خصوصی استخدام می کنم، تا هر طور شده برایم کشف کند که شما این مجسمه های ماریا را از کجا آورده اید."کنیکل دیگر نمی خندید، فقط سرفه ای خفیف کرد، و من پی بردم که او هنوز به جدی بودن آنچه من می گویم واقف نیست. گفتم: "کینکل گوشی را بگذارید، گوشی را بگذارید، و اِلّا مجبور می شوم درباره ی حداقل وسیله ی معاشی که انسان برای زنده ماندن نیاز دارد صحبت کنم. برای شما و وجدانتان شب خوبی را آرزو می کنم" اما گویا او هنوز ملتفت نشده بود، و به این ترتیب من پیش دستی کردم و قبل از او گوشی را روی تلفن گذاشتم.
"عقاید یک دلقک - هاینریش بُل"
0 نظرات:
ارسال يک نظر