۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

یک مشت رنگ، چند مشت دیوار


نگارش:9.11

نزدیک به غروب یکی از روزهای سرد زمستانی، قلم در یک دست و سطل رنگ در دستی دیگر، بر بلندای نردبان نقاشی، مشغول کار بر آخرین قسمت مانده یعنی سر در ورودی یک آپارتمان مسکونی بودم. پس از اتمام قسمت فوقانی در حال پائین آمدن از نردبان بودم که با این پرسش که "آقا ببخشید این رنگ شماره ی چنده؟" مواجه شدم. سرم را برگرداندم. دو مرد تنومند و قوی هیکل که یکی از آنها بی سیم به دست بود کمی آن طرف تر در مقابل دیدگانم ایستاده بودند. بعد از کمی مکث، در پاسخ گفتم "شماره ای نیست، دست سازه!" مرد بی سیم به دست که حدس زدم از حراست مجتمع مسکونی باشد در جواب گفت "آقا خواهشاً یک سطل از این رنگتون رو برای ما کنار بزارید"
"پرسیدم از همین رنگ سیمانی؟"
"آره آقا! این بچه ها اومدن چند جای محوطه بی تربیتی نوشتن، باید هر چه زودتر پاکش کنیم"
درخواستش را پذیرفتم و قرار شد یک سطل از همان رنگ برایش تهیه کنم؛ اما تا آخرین لحظه انجام سفارشش، به این موضوع فکر می کردم که "واقعا تنها یک سطل رنگ، مشکل پیش آمده را حل می کند یا نه!؟!..."
.
.
.
"هولدن کالفیلد، تین ایجر پانزده ساله ای است که گریز زده به نیویورک و حالش بد شده از حماقت و فساد منتشر شده در آن جا. خواهر هفت هشت ساله ای دارد – فی بی – که مظهر ملاحت و نبوغ و معصومیت است. به جبران می رود دم مدرسه ی خواهرش تا ببیندش و حالش کمی جا بیاید، اما می بیند فحش رکیکی را روی دیوار مدرسه – درشت – نوشته اند. پیش خودش فکر می کند اگر فی بی، وقتی از مدرسه می آید بیرون و این نوشته را بخواند چه قدر بد می شود. پس شروع می کند به پاک کردنش، اما نیمه کاره کار را رها می کند و با نا امیدی به خودش می گوید: « تو که همه ی فحش های رکیک همه ی دیوار ها را که نمی توانی پاک کنی! »

ناطور دشت – جی دی سلینجر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر